قصه فاطمه خانم
صفورا نادری
132
- 3 سال پیش
فاطمه خانم رو از بچگی میشناختم. اون موقع ها که کوچیک بودم توی حیاط خونمون برای رزمنده ها مربا و نون و شیرینی درست میکردیم. من که سنی نداشتم و بیشتر با دخترهای فاطمه خانم بازی میکردیم. مامانم و فاطمه خانم و چندتا دیگه از خانم های محل جمع میشدن و یه عالمه خوراکی برای رزمنده ها آماده میکردند. همسر فاطمه خانم هم با پسر بزرگش توی جبهه مشغول بودند. آقا رضا همسر فاطمه خانم بهیار بود و پسرش هم ور دستش به مجروحای جنگی رسیدگی میکردند. خیلی دوران باصفایی بود. پسرش هر وقت میومد، هم برای خواهراش سوغاتی میاورد هم برای من. خیلی خانواده دوست داشتنی بودن.
خبر شهادت همسر و پسر فاطمه خانم که اومد هیچوقت فراموشم نمیشه. غوغایی بود تو همه محل... حتی مادر خودم حالش بد شده بود و یادمه چند روزی توی خونه خوابیده بود. ولی از همه آروم تر فاطمه خانم بود. کوه صبر بود این زن. آرامشی که داشت ، محبتی که به دختراش داشت... اصلا قابل توصیف نیست. بعد از اونم دست تنها بچه هاش رو بزرگ کرد و براشون بهترین زندگی رو فراهم کرد. با یکی از دختراش با هم دبیرستان میرفتیم. بعد از کنکور هر کدوم از بچه ها یک جا رفتند. منم دانشگاه مشهد قبول شدم و دیگه کم کم از بچه هاشون دور شدم. بعدم تو مشهد پاگیر شدم و همونجا موندم.
هفته پیش اومده بودم تهران تا چند روزی خونه پیش مادر بمونم و به کارهای محرم برسیم. جویای حال فاطمه خانم شدم که بهم گفتن جا پای شوهرش گذاشته . مادرم تعریف کرد فاطمه خانم یک دوره کمک های اولیه دیده و الان به سالمندا و افراد ناتوان رسیدگی میکنه. این زن با هفتاد و خورده ای سال سن هنوزم اسطوره مقاومت و پیشرفته برای من.
شب مادرم دعوتش کرد خونمون و نشستیم کلی حرف زدیم. برام از بچه هاش گفت، از خاطرات قدیم گفت و کلی خاطره زنده شد. دوتا از دختراش پزشک شدن و نازی دختر کوچیکش هم یک خیاطی بزرگ برای خودش راه انداخته. فاطمه خانم میگفت توی سرای محله طرح بانک زمان رو براشون تعریف کرده بودند و اونم کلی خوشش اومده خواسته به نیت از همسرش یک کمکی به افراد ناتوان و بیمار بکنه. خلاصه فاطمه خانم توی بانک زمان ثبت نام میکنه و داوطلبانه کارایی مثل تزریقات و وصل کردن سرم و حتی خرید دارو رو برای بزرگ ترای محل انجام میده.
کار خیر واقعا با ذات ما ایرانیا آمیخته شده. یعنی ما اگه یک روز از عمرمون هم مونده باشه، نصف روزش رو میریم و دست نیازمندارو میگیریم. طرح بانک زمان واقعا طرح ایده آلی بود. جدا از این که نگرانی های تنها موندن تو سن بالا رو تا حد خوبی کاهش میده، حس زنده بودن رو هم توی جامعه بین مردم القا میکنه. دیگه پیرمردها و پیرزن هایی که تنها هستن یا بازنشسته شدن، میتونن احساس مسئولیت داشتن و تاثیر گذاری رو تجربه کنند. به نظرم این خیلی نکته مهمیه و باعث پویایی جامعه میشه.