به یادپدرم
ناصر خانعلی
111
- 3 سال پیش
من ناصر هستم و سی ساله که مکانیک هستم. دیپلمم رو که گرفتم کنار دست پدرم کار کردم و فوت و فن مکانیکی رو ازشون یاد گرفتم. سال شصت بود که پدرم مکانیکی رو راه انداخت و منم از حدود سال شصت و هشت کنارشون بودم. یجورایی عشقم تعمیر ماشین هاست و اصلا لذت میبرم حال ماشین هارو خوب کنم. خدابیامرز پدرم میگفت مکانیکا مثل جراح میمونن. هر یدونه ماشینی رو که از مرگ نجات بدی انگار همه ماشین های دنیارو از مرگ نجات دادی. خلاصه ما هم این تو گوشمون موند و عشق و علاقهمون شد تعمیر و احیای ماشین ها به خصوص ماشین های قدیمی.
ما یک همسایه داشتیم که توی گاراژ خونشون یک ماشین کلاسیک قدیمی داشتن. بابام همیشه میگفتن که سال 1340 بود که حسین آقا این ماشین رو از خارج کشور آورده بود. اون موقع حسین آقا تو کار تجارت بودند و خیلی رفت و آمد میکردند به خارج. توی یکی از سفرهاشونم بوده که یک شورلت سبز رو با خودش میاره ایران. اتفاقا خیلی هم دوسش داشته و رو چشماش نگه میداشته. حسین آقا الان حدود هفتاد سالشه و با خانمش زندگی میکنه.
از وقتی پدر خدا بیامرزم به رحمت خدا رفت منم خیلی حسین آقا رو دیگه ندیدم. کلا عادت ندارن خیلی دمخور ما بشن و صرفا بخاطر کار و تجارت با پدرم رابطش خوب بود. ولی خوب من از بچگی عاشق اون شورلت حسین آقا بودم و همیشه دوست داشتم پشت فرمونش بشینم.
چند وقت پیش توی بانک زمان دیدم که حسین آقا درخواست داده که دیوار گاراژش رو رنگ کنند. آقا من هم از خدا خواسته سریع قبول کردم و رفتم خونشون و کلی سلام و علیک و احوالپرسی. حسین آقا کارتش رو به من داد که برم رنگ بخرم برای گاراژش و منم اصلا قبول نکردم. خلاصه رنگ رو گرفتم و اومدم و شروع به کار کردم. عصری حسین آقا چایی آورد که یکم استراحت کنیم و حرف بزنیم که بهش گفتم حسین آقا این ماشینه که روشو کشیدی گوشه گاراژ هنوز کار میکنه؟ حسین آقام گفت که استارت نمیخوره و منم دیگه گذاشتمش کنار.
منم بهشون گفتم که حیفه و اجازه بدین من تعمیرش کنم . خلاصه کلی بحث کردیم تا بالاخره قبول کردن که ماشین رو براشون تعمیر کنم. مشکل خیلی خاصی هم نداشت یکم برق کشیش مشکل پیدا کرده بود و موتورش یکم تمیزکاری میخواست. خلاصه یه هفته ای روش وقت گذاشتم و یه دستی هم به سر و روش کشیدم و لاستیک نو براش گذاشتم و سالم و سلامت تحویلش دادم. اشک تو چشماش جمع شد بنده خدا و یاد جوونیاش افتاد. سوییچ ماشینش رو گرفت طرفم و گفت ماشین برای تو خودت تعمیرش کردی ولی من اصلا قبول نکردم. شادی که تو چشماش دیدم منو یاد وقتایی انداخت که آقام باهاش شوخی میکرد و اونم با صدای بلند تو مکانیکی میخندید.
دم همتون گرم که با راه اندازی بانک زمان باعث شدین من یاد پدر خدابیامرزم و اون دوران خوب بیفتم. خدا پشت و پناهتون.