خانه / حس خوب همدلی / داستان تدریس زبان

داستان تدریس زبان

محمدپاشا میرزابیگی

    • 92

    • 3 سال پیش

    سلام به شما. چند وقت بود که می‌خواستم تجربه خودم را با بقیه کاربرها به اشتراک بگذارم اما حقیقتا فرصت مناسبی برای این کار محیا نمی‌شد و مشغله اجازه نمی‌داد. بنده بازنشسته اداره آموزش و پرورش هستم و سال ها برای تربیت بچه های کشور وقت گذاشتم. همواره تلاشم بر این بوده  که بتوانم انسانیت و شرف را در میان کودکان این مرز و بوم رواج بدهم.

       حدود پنج سال پیش خانم بنده بر اثری بیماری دار فانی را وداع گفتند و همدم بنده تنها پسر و عروسم بودند که چندی پیش برای ادامه تحصیل از ایران رفتند. بیشتر وقت من صرف مطالعه و ورزش با هم سن و سالان در بوستان محل بود. بعد از دیدن تبلیغات بانک زمان و آشنایی با آن، تصمیم گرفتم بخشی از اوقات خود را در این راه صرف کنم. در ادامه خاطره ای از یکی از تجربیاتم را برایتان می‌نویسم.

       یکی از دوستان من که در پیاده روی های صبح گاهی با هم آشنا شده بودیم از علاقه خودش به یادگیری زبان انگلیسی برایم حرف می‌زد. ما مدت زیادی در مورد مسائل مختلفی مانند یادگیری زبان و حل جدول برای جلوگیری از بروز آلزایمر با هم صحبت می‌کردیم. هدف ایشان از یادگیری زبان جلوگیری از بروز عارضه فراموشی بود اما تمایلی به یادگیری با سایر افراد نداشت و بیشتر به دنبال آموزش به صورت خصوصی بود. اما به دلیل هزینه های بالا هیچ‌وقت این کار را شروع نکرده بود. یک بار مشغول بررسی نیاز ها در بانک زمان بودم که چشمم با نامی آشنا برخورد کرد. نادر – در خواست آموزش زبان انگلیسی در منزل. فورا متوجه شدم که نادر همراه ورزش صبحگاهی من است. سریعا درخواست او را پذیرفتم و عصر همانروز، با یک جعبه شیرینی به منزلش رفتم و آموزش زبان را آغاز کردیم. بعد از چندسال، باز همان حس ناب ترویج علم و تجربه ام را داشتم.

       از نکات مثبت بانک زمان، همین مسئله کمک و همدلی با نزدیکان و هم محلی ها است که شاید مدت هاست فراموش شده. این که بدانی افرادی که به آن ها کمک می‌کنی، همه را میشناسی و با آن ها احساس نزدیکی فرهنگی و بومی داری. بسیار خرسندم که توانسته ام بخش کوچکی از جامعه ای باشم که برای دیگر هموطنان، قدمی هرچند کوچک بردارم.

    ارادتمند شما میرزابیگی